آب و جارو
امروز یه شور قدیمی ... یه حس قشنگ ... یه دلتنگی عجیب ... منو کشوند اینجا ...
اومدم یه سری به خونم بزنم ... یه آب و جارویی کنم ... یه سراغی از همسایه هابگیرم و ... بمونم ...
چطوری همسایه ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط ندا
وندرین ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست
وای جنگل را بیا بان می کنند
دست خون آلود رادر پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ توسط ندا ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
MY SWEET HEART
باورتون میشه اصلاً نفهمیدم اسفند چه جوری گذشت ؟ فکر نمیکنم توی عمرم روزهایی به این شلوغی و البته به این شیرینی
داشته باشم ... تمام این شلوغی ها و سر و صداها به خاطر وارد شدن یه عضو جدید به خانوادمونه ... به خاطر یک نیما ... نیما همسرمه ... از 25 اسفند 87 تا همیشه ... آخ ... بد گفتم ؟!!! باید یواش یواش میگفتم ؟ خب پس بذارید اینجوری بگم :
خواستگاری نیما از ندا : عید قربان 87
بله برون : 9 اسفند 87
عقد نیما و ندا : 25 اسفند 87 ( 15 مارچ 2009)
اولین سفر ندا و نیما : به امید خدا 5-2 فروردین 88
عروسی : متعاقباً اعلام خواهد شد
دروغ سیزده به در پارسال یادتونه ؟
تا یه ساعت دیگه سال 88 با یه عالمه طراوت و شادابی شروع میشه ... لحظه تحویل سال همتون رو یاد میکنم که ایشالله هر چی اتفاق خوبه براتون تو سال جدید پیش بیاد ...مواظب خودتون باشین ... تا سال 88
عیدتون مبارک
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ب.ظ توسط ندا ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
لاست
خیلی دوست دارم لاست رو تند تند ببینم ولی هنوز وسطای season دو هستم ... امروز آقاهه که برامون هر هفته فیلم میاره اومد گفت قسمت سوم season پنج رو میخوای ؟ با یه عالمه شرمندگی گفتم من هنوز نصف سری های قبلش رو ندیدم البته به علاوه 54 تا دی وی دی که محض رضای خدا یکیشم ندیدم ...گفت بچه ها لاست رو که دیدن هیچی، 24 رو هم تموم کردند... نمیدونم اونا از کجا وقت میارن آخه ؟!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط ندا ٢۸ دی ۱۳۸٧
از نو برایت می نویسم
نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنّم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه ....
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !
"سید علی صالحی"
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٦ ب.ظ توسط ندا ٢٢ مهر ۱۳۸٧
شهر در امن و امان است ...
شنیده بودم که هنوز هم مرد پیدا می شود ولی ندیده بودم ... امروز دیدم ... راس ساعت 5:30 در خیابان عباس آباد ... آن وقت روز، در آن خیابان فقط همین یک مرد بود ... البته روزی از او مردتر هم پیدا می شود ... روزی که دستانش بسته باشد و ناموسش را جلوی چشمانش بی ناموس کنند ... اگر اینگونه نشود خدای من عادل نیست ...
سارا بعد از یک روز پر مشغله منتظر تاکسی بود ... شاید سارا آرایش غلیظ داشت ... من ندیدم ... شاید سارا مانتوی کوتاه پوشیده بود ... دقت نکردم ... ماشین امر به معروف ایستاد ... چه فکری کرد نمیدانم ... من هیچ وقت مثل تنها مرد ساعت 5:30 امروز بعد از ظهر عباس آباد که تمام خیابان را بند آورده بود که ضربه شصت خود را به همه نشان دهد، نمیتوانم فکر کنم چرا که خدای من مرا از قضاوت بر اساس ظاهر افراد بر حذر داشته ...
مرد امروز خیابان عباس آباد با مشت و لگد امر به معروف و نهی از منکر کرد ...لباس سارا را تکه تکه و بدن عریانش را نمایان کرد ... حکم پروردگارش بود...
سارا ضجه میزد ... اگر کسی ضجه سارا را شنیده باشد ، امشب خواب بر او حرام است ...
امروز گریه کردم ... به اندازه تمام عمر انقلاب ، خون گریه کردم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ توسط ندا ۱٦ مهر ۱۳۸٧
تو از پاکان و بی باکان
تا اینجا شد ثابت ماهی 175 هزار تومان ...
وبلاگ موج رو بخونین و یه لحظه هم شک نکنین ... دوست دارم همتون باشین...
دلم براتون تنگ شده ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ توسط ندا ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
پدر
هنوز بی خیال دنیام ... ولی این جمله ... تکونم داد:
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفترش سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط ندا ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
روزی که تو آغاز شدی

تولدت مبارک ...
تو که با اون همه سر و صدا دنیا اومدی ، چرا الان انقدر آروم شدی ؟
دوست دارم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ب.ظ توسط ندا ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
احوال شما ؟
همیشه فقط چشماش حرف میزد ...
امروز خودش حرف زد ...
برای اولین بار...
گفت: یه شیرینی میدی ؟
جعبه شیرینی رو دادم بهش...
سه روز تعطیلی رو زندگی میکنیم . 7 تا دی وی دی دارم که هنوز ندیدم:
یکیش Perfume اِ ... تعریفش رو زیاد شنیدم ... یکیش Horse man اِ که شنیدم دیدنیه ... فعلا این دو تا رو ببینم بعد راجع به بقیش صحبت میکنیم...
شما ها در چه حالین ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط ندا